راز زندگی

زندگی



نوشته شده در چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط شکوفه زندگی

 

تکیه میزنم ، به دیوار ، دیواری سست!

می دوزم ، نگاهم را ، به آسمان.

آسمانی که نمیدانم ، هست ، نیست!

راستی تو چند ساله ای؟

چند تولد را دیده ای؟ چندین مرگ را؟

چه نوع زندگی هایی؟ چه نوع مرگ ها؟

کدام خاطرات هنوز برایت شفاف ترینند؟

 کدام انسانها؟

برای کدامین مرگ ها اشک هایت را بر زمین فرو ریختی؟

بگو ؛ برایم ، از گذشته.

از وقتی که تو بودی ، ماه بود ، ستاره بود ، باران . . . اما !  

من نبودم.

یادت مانده آن شب ، آن شب که می باریدی ، دانه دانه ، باران.

 شبی که متولد شدم.

چند بار دیگر شکفتن گل های صورتی رنگ باغچه را خواهم دید؟  قرص ماه کامل را ، بلور برف ،  پرده خاکستری رنگ خانه مادربزرگ.

چند بار دیگر بوی بارانت تمام قلبم را فرا خواهد گرفت؟

تو باید بدانی!

ای آسمان ؛ چیزی از تو میخواهم.

آن زمان که تو هستی ، ماه هست ، ستاره هست ، باران . . . اما !

 من نیستم!

مرا از یادت نبر.

می دانم تمامی عمرم برایت چشم برهم نهادنی خواهد بود. اما ....

به ابر به ستاره به ماه ، بارانت ، بگو ، از من ، به تمامی آنهایی که می توانند بشنوند صدایت را.


نظرات شما [ ]

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط شکوفه زندگی

ای ماه!
اندکی پایین تر بیا مرا توان بالا آمدن نیست.
بنشین کنارم.
بگو چگونه ناجی تاریکی شدی ، چگونه ایستادی ، نشکستی در اوج ظلمات.
بگستران مهتابت را بر تن دریاها ، بر کوهساری که شاید آهو بچه ای در آن دنبال پناهیست.
بر جنگلهایی انبوه ، در لانه سنجاب های کوچکی که در تاریکی تنها مانده اند به امید بازگشت مادری که هرگز باز نخواهد گشت.
بتاب بر چشمانم و بگذار جادوی مهتابت چندین قطره بر کویر گونه هایم جاری سازد.
درخشش مهتابت را در خیسی چشمانم ببین.
تنها تو ببین.
تنها تو.


نظرات شما [ ]

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط شکوفه زندگی

 

چرا هیچ کس نمی پرسد؟

چرا هیچ کس نمی پرسد ؛ دیگر نمی پیچد چرا بوی باران در اعماق قلب کسی.
چرا هیچ کس نمی پرسد ؛ چرا معنا نمیشود درخشش ستاره در قلب تاریکی.
چرا هیچ کس نمی پرسد ؛ چرا دم برنیاورد پروانه ای که سوخت در شعله عشق.
چرا هیچ کس نمی پرسد ؛ ندارد چرا کسی نشان از نورهای رنگین دوردست.
چرا هیچ کس نمی پرسد ؛ چرا کسی نمیگذرد از خود ، غرق شود در سکوت کهکشانها.
چرا هیچ کس نمی پرسد ؛ چگونه سرخی شرم گرفت سرخی عشق شقایق را .
چرا هیچ کس نمی پرسد ؛ چگونه یاد های قدیم  مدفون شدند آن هم  در ذهن باد.
چرا هیچ کس نمی پرسد ؛ چگونه محو شد لبخند دخترک از شوق زندگی .
چرا هیچ کس نمی پرسد ؛ چگونه تاریکی نور را ربود و هرگز کسی نفهمید.

می پرسم ؛
حالا ؛
خورشید برای که طلوع میکنی؟
ماه مهتابت را برای که می بخشی؟
و ابرها برای چه زمین مرده را جان دوباره می بخشید؟

یاد تو بخیر نیلوفر  ؛
کاش بودی ، از تو می پرسیدم ؛

آیا هنوز کسی به امید بهار، هست؟


نظرات شما [ ]

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط شکوفه زندگی

کشیده می شوند ،

انگشتانم ،

روی گلبرگ گلی تنها ،

پنجره خیس شده ،

دلم می لرزد ،

سنگینی می کند ،

بار حرفها در دلم ،

بغض ،

در گلویم ،

دستانم می لرزد ،

سردم نیست !

دلگرمم ،

به هم صحبتی گل ،

می گوید ،

از درد ، رنج ،

از تنهایی ،

از سوز ، سرما ،

از مرگ ،

محو شدن نام بهار درون کتاب کهنه ذهنش  ،

چیزی برای گفتن نمی یابم ،

 او گفت ،

همه را ،

نگاهم می کند ،

معصومانه ،

لبخند می زنم ،

لبخند می زند ،

آخرین لبخندش را !



ادامه مطلب . . .
نظرات شما [ ]

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط شکوفه زندگی

نشسته بود ؛

بین دو راهی ؛

جاده ای سمت چپش بود ؛

طی شده و تکراری ؛

جاده ای دیگر در راست ؛ می دید ؛

راهی که بسیاری نمی دیدند ؛

به هر دو راه می نگریست ؛

پیموده بود ؛

فاصله ای را ؛

سمت چپ ؛

راه شلوغی بود ؛

تقریبا همه آنجا بودند ؛

چیزی می خواست ، اما ؛

که آنجا نبود ؛

فهمیده بود ؛

از دست خواهد داد ؛

احساسش را هنگام بارش باران روی گونه اش ؛

بازگشته بود ؛

بین راه ؛

مانده بود ؛

دوباره ؛

میان دو راهی ؛

راه چپ با ظاهر به ظاهر زیبایش او را به سمتش می کشاند ؛

مبهم بود و راز آلود ؛ جاده راست ؛

برخاست ؛

ایستاد ؛

قدمی در جاده راست نهاد ؛

محکم ؛

سوت و کور می نمود ؛

گویی کسی آنجا نبود ؛

خواست ، بردارد ؛

گام دوم را ؛

وسوسه های راه چپ برداشتن گام را دشوار می ساخت ؛

صبر می خواست ؛

گام بعدی ؛

نلغزیدن میان بحبوحه راه چپ ؛

و ستیز با نا امیدی ؛

کسی نفهمید ؛

چه زجری کشید ؛

برای جلوتر رفتن ؛

نهاد ؛

گام دوم را ؛

در جاده ای پر راز ؛

نسیم خنکی وزیدن گرفت ؛

روی صورتش ؛

شوق دوباره ای بخشید ؛

به تن رنجیده اش ؛

باریدن گرفت ؛

نم نم باران ؛

قطره اشکی روی گونه اش سرازیر شد ؛

خیره مانده بود ؛

به دوردست ؛

به بینهایت .

 


نظرات شما [ ]

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط شکوفه زندگی

 

تابش نور ماه روی چهره مردی چین خورده ؛

درخشش ماه درون چشمانی خیس ؛

چشمانی پر از گذشته ، از راز ؛

نگاهی به دوردست دیروز ؛

رسیدن به اندوه ؛

شکستن ؛                    

     *   

بسته شدن انگشتان دور دستان کودکی تنها ، دستانی ناامید ؛

دخترکی تنها ؛

در میان تاریکی ؛

تلالو مهتاب ؛

ظهور امید در دل ؛

ایستادن ؛

برداشتن گامهایی محکم ؛

به جلو ؛

به آینده ؛

به زندگی ؛

 


نظرات شما [ ]

نوشته شده در دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط شکوفه زندگی

 

 

ستاره ها را می شمارم تا آنجایی که بسته نشده اند چشمانم  ،  هنوز!  چند ستاره در آسمان است ؟

 می دانم کسی نمی داند.


سه گل نیلوفر شکفته اند ، تازه ! عطرشان تمام حیاط را پوشانده ، دوباره !

 می دانم کسی نمی داند.


امروز غروب آسمان رنگی خاص داشت تمام مدت به آن زل زده بودم. خواستم بپرسم چرا آسمان این رنگیست اما

 می دانم کسی نمی داند.


چرا وقتی می ترکد ، بغضم چشمانم می بارد تر می شود ، گونه ام؟ اگر اشک نبود آنوقت .. .. .. چه سوالی ؟

می دانم کسی نمی داند.

باران روی صورتم می ریزد، دانه دانه. آسمان پر از ابر شده . بوی باران تمام ذهنم را گرفته همه قلبم را ! بوی باران چه می

گوید؟

می دانم کسی نمی داند.


چرا اینجا هستم؟ این دنیا. راز زندگی را که میداند؟ می دانم کسی نمی داند.


دلتنگم ، برای کسی ، چیزی ، حسی  که می دانم کسی نمی داند           .

 


نظرات شما [ ]

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط شکوفه زندگی

می ایستم .

می نگرم .

به اطراف ، به خودم .

خودنمایی می کند ، صبر !

مثل همیشه .

شاید به سمتش روم .

مجبورم .

راه دیگری نیست .

نباید باشد .

شاید !

 

باز آغاز پیمودن راهی دشوار .

باز هم با شکست .

شاید !

 

تلاشی ناامیدانه و زجری در مقابل .

شبی که هستم و هستی ، ولی جدا از هم .

بهتر است اینطور .

شاید !

 

هیچ نشانی نیست .

از امید .

هیچ دستی برای نجات .

تنها صبر ، صبر و صبر در اوج پریشانی .

التماس می کنم .

برای وقوع معجزه ای ناجی .

برای یاری دیدن از پاکی .

برای باریدن گرفتن قطرات شادی درون کویر پوشیده از غبار غم قلبم.

اتفاقی نمی افتد .

حق این است .

حتما .

شاید !

 

روزی شاید درخشش ستاره پر از معنی شود .

ماه ، باد ، گل ، ستاره و تو !

برایم زنده شوند .

شوقی مملو از امید قلبم را احاطه کند .

نصیبم شود چشمانی پر از شوق از بی نهایت .

شاید !

شاید !

شاید ! ! !

 

 


نظرات شما [ ]

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط شکوفه زندگی

 

صدایی می آید

می شنوم

 به سختی

انگار کس دیگری نمی داند

می ایستم

گوش می دهم

از کنارم می گذرند

رهگذرانی بی اعتنا

چیزی از صدا نمی فهمم

می دانم ؛ می خواند ؛ مرا ؛ می خواهد ؛ گذشتن از گذرگه دنیا را  !

دل از گذرگاه می کنم

با رنج

جلوتر می روم

از درخشش ستاره می گوید !

از بوی باران !

سکوت عمیق بین کهکشان ها

اطرافم بسیار خلوت شده

گویی صدا همه اطرافم را فرا گرفته

با شوق جلو می روم

چه راه دشواری !

چیزی برایم نمانده

چیزی نمی خواهم !

مبهوت از گفته هایش

دیگر صدایی نیست

آنجا هیچ کس نیست

حتی من !

دیگر

تنها حس می کنم ؛

فقط می فهمم.


نظرات شما [ ]

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط شکوفه زندگی

 

قطره باران بوسه ای زد بر تن گلبرگ تشنه ،

گلبرگ تنها نگریست ، نای گفتن چیزی نداشت ،

آخرین لحظه هایش بود ،

انتظار !

چه می بارید باران ، چه نه!

چه شوقی داشت ،

چهره کودک ، خیس از قطره ها ،

لغزش باران میان چهره ها ،

لذت رفتن ، دویدن در میان قطره ها ،

 عبور  این همه بی سایه ها ،

پیچش عطری میان سینه ها ، آرزوی بی نهایت ها برای زنده ها !

نگاه معنادار دهقان رو به تیره ابر ، روشنایی بخش دل در آسمان ،

شستن اشکی میان چهره ای معصوم ،

دستش روبروی آسمان ، تا بیکران ،

راستی !  

که بود از آسمان و گریه اش می گفت؟

 

 


نظرات شما [ ]

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط شکوفه زندگی



چه مظلومانه بود

آخرین نگاه دخترک
 



سینه اش را می گداخت

آتش جدایی

کسی نمی فهمید

چه شبها چشمانش با او  بسته شده بودند

چه روزها با هم گذرانده بودند

 خاطره هاشان!

 دستش را مادر محکم گرفته بود

قطراتی سوزان روی گونه هایش سرازیر بودند

بی توجه فقط فریاد می زد

اندامی نهیف زیر چرخها له می شدند

بی رحمانه

تنها موجودی که او را می فهمید

عروسکش!


آخرین نگاه دخترک

چه مظلومانه بود


نظرات شما [ ]

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط شکوفه زندگی



شب ستاره هایت کو؟

ظلمت چه بر سرت آورده؟

گوش می دهی؟

هنوز هم زیبایی!

و پر از راز.

نه برای همه.

فروغ چشمانم ستاره هایت ای شب.

بی ستاره نمانی

شاید دخترکی راه گم کرده میان سیاهی به دام افتاده باشد.


نظرات شما [ ]

نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط شکوفه زندگی




آن گاه که طبیعت پیراهن کهنه اش را می درد و جامه ای سبز و نورانی بر تن می کند.

آن گاه که خورشید گیسوان پر نورش را بر زمین می گستراند.

آن گاه که گلبرگ ها رو به آسمان چهره می گشایند.

آن گاه که احساس پرندگان در آوازشان می شکفد.

آن گاه که که بغض ابر از شوق می ترکد.

آن گاه که شادی بر جهان ارزانی داشته می شود.



کدام خورشید بر تاریکی قلبم خواهد تابید

کدامین ابر غبار غم را در دلم خواهد شست

و چه کسی خواهد پرسید که چرا غمگینم؟


نظرات شما [ ]

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط شکوفه زندگی




دفتر زندگیم را می گشایم . . . . . .

چه تیره!

به آسمان رو می کنم ، به ماه ، به ستاره  . . . . . .

به خورشید ، ابر ، باران . . . . . .

 دریا ، کوه ، جنگل  . . . . . .

کدام صفحه را مرور کنم؟

بغض گلویم را می فشارد  . . . . . .

چرا هیچ کس جوابم را نمی دهد؟


نظرات شما [ ]

نوشته شده در یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط شکوفه زندگی


شنیدم!    
                             
هر آنکه عزیز تر است محکمتر در آغوش فشرده می شود.

بپا! ای مرگ.

استخوانهایت در آغوشم خرد نشوند.


نظرات شما [ ]

نوشته شده در شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط شکوفه زندگی

                                                                        
                                                                                       
تنها . . .
دلم گرفته بود . . .
از پشت پرده های تار پنجره نگاهم به گل نیلوفر باغچه افتاد . . .
تنها بود . . .
او هم! . . .
کنار باغچه نشستم . . .
نزدیک نیلوفر . . .
عطرش آرامش غریبی داشت . . .
گفتم : خیلی عجله داشتی؟ هنوز که بهار نیومده. چرا باز شدی؟
چیزی نگفت . . .
گفتم : تنهایی بهت بد نمی گذره؟
اندکی به او خیره ماندم . . .
گفتم : به نظر که غمگین نمیای. صورت خوشگلت که پر از خوشحالیه . . .
باز سکوت کرد . . .
نفس عمیقی کشیدم ، گفتم : من که خیلی دلم گرفته. انگار همه دنیا باهام دشمنه. همه چی داره به آخر می رسه . . .
دوباره با شوق رو به او کردم : راستی تو چیکار می کنی که اینقدر شادی؟
نیلوفر چیزی نمی گفت . . .
آهی از سر حسرت کشیدم و از ته دل گفتم : خوش به حالت. کاش جای تو بودم . . .
زیر لب گفتم : حتما رازی رو می دونی که من نمی دونم . . .
به دیوار کنار باغچه تکیه می کنم و به فکر فرو میروم . . .
* * *
از پنجره اتاق به بیرون می نگرم. . .
هوا تقریبا تاریک است . . .
تنها گل نیلوفر باغچه ، بسته شده . . .
دلم میسوزد . . .
چه عمر کوتاهی!
به او فکر می کنم . . .
نیلوفر چیزی جز زیبایی و عطرش نداشت . . .
چه بی منت . . .
و آرام!
تمام مدت همه هستی اش را فدا می کرد . . .
غرق افکارم میشوم . . .

چه کسی این راه زندگی را به نیلوفر آموخته؟!



نظرات شما [ ]