تکیه میزنم ، به دیوار ، دیواری سست!
می دوزم ، نگاهم را ، به آسمان.
آسمانی که نمیدانم ، هست ، نیست!
راستی تو چند ساله ای؟
چند تولد را دیده ای؟ چندین مرگ را؟
چه نوع زندگی هایی؟ چه نوع مرگ ها؟
کدام خاطرات هنوز برایت شفاف ترینند؟
کدام انسانها؟
برای کدامین مرگ ها اشک هایت را بر زمین فرو ریختی؟
بگو ؛ برایم ، از گذشته.
از وقتی که تو بودی ، ماه بود ، ستاره بود ، باران . . . اما !
من نبودم.
یادت مانده آن شب ، آن شب که می باریدی ، دانه دانه ، باران.
شبی که متولد شدم.
چند بار دیگر شکفتن گل های صورتی رنگ باغچه را خواهم دید؟ قرص ماه کامل را ، بلور برف ، پرده خاکستری رنگ خانه مادربزرگ.
چند بار دیگر بوی بارانت تمام قلبم را فرا خواهد گرفت؟
تو باید بدانی!
ای آسمان ؛ چیزی از تو میخواهم.
آن زمان که تو هستی ، ماه هست ، ستاره هست ، باران . . . اما !
من نیستم!
مرا از یادت نبر.
می دانم تمامی عمرم برایت چشم برهم نهادنی خواهد بود. اما ....
به ابر به ستاره به ماه ، بارانت ، بگو ، از من ، به تمامی آنهایی که می توانند بشنوند صدایت را.





